می گویند پشت سر هر مرد بزرگی یک زن ایستاده
اما
پشت سر هیچ زنی، هرگز مردی نیست
می گویند پشت سر هر مرد بزرگی یک زن ایستاده
اما
پشت سر هیچ زنی، هرگز مردی نیست
منیم هئچ سئوگیلیم اولمادی آنا
نه بیر یووا قوردوم
نه بیر گون شانسیم گولدو
...
اؤپه بیلمه دن بیر اوشاغین بوخاغینی
توکندی گئتدی چاغیم
...
کیمی اوره کدن سئودینسه
اوره یینی باشقاسینا بؤلدو
بیر محبت قوشوم وار ایدی
او دا یالقیزلیقدان اؤلدو
...
نه فکر کنی
هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست
به احتمال زیاد
هر چه هست از قامت ناساز بی اندام خودتان است
دوست داشتن آدم بی معرفت هدر دادن محبته ...
چقدر باشکوه است که دوستت بدارند و به مراتب باشکوه تر است که دوست بداری!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دوستم داره و دوستش دارم !
Happy valentine's day to you, my love
اینانمایایدیم ازلدن او جان آلانا گره ک
اونو سئوینجه ، بو کؤنلوم دؤنئیدی قانا گره ک
عبث دیر، ایندی او شوخه دئسن وفاسیز دیر
اونو ازلده چکه ایدین بیر ایمتحانا گره ک
من عاشیقم دئمه ، تا یانمایینجا عشق اودونا
حقیقی عاشیق اولان کسده، بیر نیشانا گره ک
اسیری نم دئدیم، ای گؤل ، ایناندی گؤزیاشیما
ویصاله یئتمک اوچون الده بیر بهانه گره ک
نگارینی سئون عاشیق فراقه صبر ائیلر
باهاری ایسته سه بولبول دؤزه خزانا گره ک
سر سبزترین خاطره ام خاطره دست تو بود
بهترین حادثه ام حادثه ی چشم تو بود
که افق در پی وسعت آن گم می شد...
به تو می اندیشم...
به تو که حادثه ای در پس فردای منی...
به تو که از دیروز ، یافته ای در دل شیدای منی...
به تو می اندیشم
مثل اندیشه یک برگ به گل
مثل پروانه به شمع
مثل عابد به عبادت
مثل عاشق به زیارت
و چه زیباست صدایت
و چه زیباست صدایی که مرا می خواند...
و چه زیباست نگاهی که به آن سوی افق دوخته ام...
و تو را پس از درخشانی آن می نگرم...
دوستت میدارم
از همین نقطه خاکی تا عرش ....
من تو را
در نفس سرخ برگهای خزان دیده
در هوس رنگین پروانه های عاشق
در شتاب آبی موج های سرگردان
در تپش خونین شقایق های تشنه ی دیدار
دیده ام
خوانده ام
خواسته ام
من تو را
در دانه دانه ی غبار جاده های بی پایان انتظار
در شعله شعله ی اخگران خفته در دلهای عاشق صبور
در زلال چشمه های پاک احساس
در غرّش دلگیر آسمان پاییز
دیده ام
خوانده ام
نوشیده ام
من تو را
در آیه آیه ی نماز اخلاصم
در طنین اذان برخاسته از مناره های عشقم
در گلدسته های پاک محراب دلم
در واژه واژه ی ترانه های ناسروده ام
دیده ام
خوانده ام
فریاد زده ام
من تو را
در ذره ذره ی گیتی
می بینم
می خوانم
می پرستم
گویا که من خدای را
به عشق تو
زیسته ام
خواسته ام
به آغوش کشیده ام ...
مرا در نهانی ترین گوشه ی آغوشت پنهان کن
آن سوی تاریکی
بر پهنه ی زندگی
آن جا که هوا از رویای بهار شفاف تر است و
باران سرود آفتاب را تکرار می کند...
راز چشمهایت ستاره ی بختم بود که درخشید
و مهتاب را در نگاهم زمزمه کرد
لبهایت خنده را که سال ها در گلو گم شده بود
در چهار سوی زمان دوباره فریاد کشید
و آمدنت کویر دستانم را شکوفه باران کرد
پنهان کن مرا
در آغوشی که نامش دوست داشتن است ...
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ...
بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را
برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که
از چشمانت جاری است.
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه پنهان کردن قلبی است که
به اسفناک ترین حالت شکسته شده .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن شانه های محکمی است که
بتوانی به آن ها تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که
مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که
در سخت ترین شرایط همدم تو باشد .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است.
برای من انگار که
تو همیشه بوده ای...
دوستت دارم !
دل تو
اولین روز بهار
دل من
آخرین جمعه سال
و چه دورند و چه نزدیک به هم....
دل من میل تو دارد,چه بجوئی چه نجوئی
دیده ام جای تو باشد، چه بمانی چه نمانی
من که بیمار تو هستم،چه بپرسی چه نپرسی
جان به ره تو سپارم، چه بدانی چه ندانی
عشق یعنی جسم و جانم مال تو
عشق یعنی پرسش از احوال تو
عشق یعنی از خودم من خسته ام
عشق یعنی بر تو من دل بسته ام
پنجشنبه ی بدون تو
روزی است مثل دیگر روزهای خدا
و شاید
تلخ تر و غم آلودتر از بقیه
پنجشنبه ی بی تو
روز
سرگشتگی و بی قراری من
آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت * در این خانه ندانم ز چه ســـودا زد و رفـت
خواست تنهایــــــــــــــی ما را به رخ ما بکشد * تنه ای بر در این خانه ی تنهـــــــا زد و رفـت
دل تنگش سر گل چیـــــدن از این باغ نداشت * قدمی چند به آهنـــــگ تماشـــا زد و رفـت
نازنیـــــن آمد و دستـــی به دل ما زد و رفت * پرده ی خلــــــــوت این غمکــده بالا زد و رفت
کنج تنهایــــــــــی ما را به خیالی خوش کرد * خواب خورشــــید به چشم شب یلدا زد و رفت
درد بی عشقی ما دیـــــــــــد و دریغش آمد * آتش شــــــــــــوق درین جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چـــــه کارش می خورد * که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گریه طوفانی ام اندیشـــــــــه نکرد * چه دلی داشـــــــــــت خدایا که به دریا زد و رفت
بود آیا که ز دیوانـــــــــــــــه ی خود یاد کند؟ * آن که زنجیر به پای دل شـــــــیدا زد و رفت!!!!
تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست
محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست
بی قرار توام و در دل تنگم ، گله هاست
آه بی تاب شدن ، عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب ، که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست
آسمان ، با قفس تنگ ، چه فرقی دارد
بال ، وقتی ، قفس پر زدن چلچله هاست
بی تو هر لحظه ، مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که ، به روی گسل زلزله هاست
می پرسمت از مسئله دوری وعشق باز ،
و سکوت تو ، جواب همه مسئله هاست... .
ميدوزم
شادي را به غم
زياد را به كم
درخت را به ريشه
گاهي را به هميشه
ستاره را به آسمان
زمين را به كهكشان
كهنه را به نو
و
.
خودم را به تو...
به او بگوييد دوستش دارم
به او که قلبش به وسعت درياييست
که قايق کوچک دل من در آن غرق شده .
به او که مرا از اين زمين خاکی به سرزمين نور و شعر و ترانه برد
و چشمهايم را به دنيايی پر از زيبايی باز کرد...
تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به خاطر عطر نان گرم
برای برفی که آب می شود دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت
لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم
برای پشت کردن به آرزوهای محال
به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به خاطر دود لاله های وحشی
به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان
برای بنفشی بنفشه ها دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم
تو را برای لبخند تلخ لحظه ها
پرواز شیرین خاطره ها دوست می دارم
تو را به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم
اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های آسمان دوست می دارم
تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ... دوست می دارم
تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ... دوست می دارم
تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم... دوست می دارم
به ديدارم بيا هر شب
در اين تنهايی تنها و تاريک خدا مانند
دلم تنگ است
بيا ای روشنی، ای روشن تر از لبخند
شبم را روز کن
در زير سرپوش سياهی ها
دلم تنگ است !
نگاهم مثل یک مرغ مهاجر
به دنبال حضورت کوچ میکرد
به غیر از انتظارت قلب من را
کسی اینگونه بی طاقت نمیکرد
بی تو در خلوت خود شب همه شب بيدارم
آه ای خفته که من چشم به راهت دارم
خانه ام ابری و چشمان تو همچون خورشيد
چه کنم دست خودم نيست اگر می بارم
بیله ر بیلمه ز
سنی دؤشؤنؤرم!
هر آن
هر ساعات
هر گؤن
سنی...
سنی اؤزله ییرم!
اویاق
یوخودا
هر یئرده
هر حالدا
سنی...
با تو از خاطره ها سرشارم
با تو تا آخر شب بیدارم
عشق من
دست تو یعنی خورشید
گرمی دست تو را کم دارم . . .
نزدیک، دور
سیر، گرسنه
رها، اسیر
دلتنگ، شاد
آن لحظه ای که بی تو سر آید مرا مباد!
مفهوم مرگ من
در راه سرفرازی تو، در کنار تو
مفهوم زندگی است.
معنای عشق نیز
در سرنوشت من
با تو، همیشه با تو، برای تو، زیستن